1- بودن یا نبودن ؛ مسئله این است ؟

ما بچه نداریم ، من و سیمین . بسیار خوب . این یک واقعیت . اما آیا کار به همین جا ختم می شود ؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می کند . یک وقت چیزی هست . بسیار خوب هست . اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد . بروید ببینید در فلسفه چه طومارها که از این قضیه ساخته اند. از حقیقت و واقعیت . دست کم این را نشان می دهند که چرا کُمیت واقعیت لَنگ است . عین کُمیت ما . چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم . و به نگاه . و گاهی با به روی خود نیاوردن . نشسته ای به کاری ؛ و روزی است خوش ؛ و دور بر داشته ای که هنوز کله ات کار می کند ؛ و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بد جوری خالی است . و یاد گفته آن زن می افتی - دختر خاله مادرم - که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که :

- تو شهر ، بچه ها ، توی خانه های فسقلی نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید ...

و حیاط به این گندگی ، چهار صد و بیست متر مربع است . اما چه فرق می کند ؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر . وقتی خالی است ، خالی است دیگر . واقعیت یعنی همین ! و آنوقت بچه های همسایه توی خاک و خل می لولند و مهمترین بازیهاشان گشت و گذاری روزانه سر خاکروبه دانی محل است که یک قاشق پیدا کنند یا یک کاپوت ترکیده .

یا صبح است با نم نم بارانی و تو داری هوا می خوری. درد سُکرآور ساقه های جوان را به هدایت قیچی باغبانی لمس می کنی که اگر این شاخه را بزنم ... یا نزنم ... که ناگهان سوز و بریز بچه همسایه از پشت دیوار بلند می شود و بعد درق ... صدایی. و بله . باز پدره رفت سر کار و دو قران روزانه بچه را نداد . و خدا عالم است مادر کی فرصت کند و بیاید به نوازش بچه . و آنوقت شاخه که فراموش می شود هیچ - اصلا قیچی باغبانی که تا هم الان هادی احساس کشاله رفتن ساقه ها بود ، به پاره آجری بدل می شود در دستت که نمی دانی که را می خواسته ای با آن بزنی .

یا توی کوچه ، دخترک دو سه ساله ای ، آویخته به دست مادرش و پا به پای او ، به زحمت می رود و بی اعتنا به تو و به همه دنیا ، هی می گوید : مامان ! خسته مه ... و مادر که چشمش به جعبه آینه مغازه هاست یکمرتبه متوجه نگاه تو می شود . بچه اش را بغل می زند ، همچون حفاظت بره ای در مقابل گرگی ، و تند می کند . و باز تو می مانی و زنت با همان سوال . بغض بیخ خِرت را گرفته و حتم داری که زنت هم حالی بهتر از تو ندارد . و همین باعث می شود که از رفتن به هر جا که قصد داشته اید ، منصرف بشوید ، یا فلان دلخوری را بهانه کنید و باز حرف و سخن . و باز دعوا . و باز کلافگی . و آخر یک روز باید تکلیف این قضیه را روشن کرد .

از : سنگی بر گوری ( انتشارات رواق ، 1360) ، صفحات 10 تا 12 .

            

2-مانیفست غربزدگی :

 آدم غربزده ای که عضوی از اعضای دستگاه رهبری مملکت است پا در هواست ، ذره گردی است معلق در فضا . یا درست همچون خاشاکی بر روی آب . با عمق اجتماع ، فرهنگ و سنت رابطه ها را بریده است . رابطه قدمت و تجدد نیست . خط فاصلی میان کهنه و نو نیست . چیزی است بی رابطه با گذشته وبی هیچ درکی از آینده . نقطه ای در یک خط نیست . بلکه یک نقطه فرضی است بر روی صفحه ای ، یا حتی در فضا . عین همان ذره معلق . لابد می پرسید پس چگونه به رهبری قوم رسیده است ؟ می گویم به جبر ماشین و به تقدیر سیاستی که چاره ای جز متابعت از سیاستهای بزرگ ندارد. در این سوی عالم و بخصوص در ممالک نفت خیز - رسم بر این است که هر چه سبکتر است روی آب می آید . موج حوادث در این نوع مخازن نفتی فقط خس و خاشاک را روی آب می آورد ، آنقدر قدرت ندارد که کف دریا را لمس کند و گوهر را به کناری بیندازد . و ما در این غربزدگی و دردهای ناشی از آن باهمین سرنشینان بی وزن و وزنه موج حوادث سر و کار داریم . بر مرد عادی کوچه که حرجی نیست و حرفش شنیده نیست و گناهی بر او ننوشته اند . او را به هر طریقی بگردانی می گردد . یعنی به هر طرف که تربیت کنی شکل می گیرد و اصلا اگر راستش را بخواهید چون این مرد کوچه در سرنوشت خود موثر نیست ؛ یعنی برای تعیین سرنوشت او سخنی از او نمی پرسیم و مشورتی با او نمی کنیم و به جایش همه از مستشاران و مشاوران خارجی می پرسیم ؛ کار چنین خراب است و چنین گرفتار رهبران غربزده ایم که گاهی درس هم خوانده اند . فرنگ و آمریکا هم بوده اند و کاتش سر و کارمان در دستگاه رهبری مملکت تنها با همین فرنگ رفته ها و درس خوانده ها بود .

آدم غربزده هُرهُری مذهب است . به هیچ چیز اعتقاد ندارد . اما به هیچ چیز هم بی اعتقاد نیست . یک آدم التقاطی است . نان به نرخ روز خور است . همه چیز برایش علی السویه است . خودش باشد و خرش از پل بگذرد دیگر بود و نبود پل هیچ است . نه ایمانی دارد ، نه مسلکی ، نه مرامی ، نه اعتقادی ، نه به خدا یا به بشریت . نه دربند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبی . حتی لامذهب هم نیست . هرهری است . گاهی به مسجد هم می رود . همان طور که به کلوپ می رود یا به سینما. اما همه جا فقط تماشاچی است . درست مثل اینکه به تماشای بازی فوتبال رفته . همیشه کنار گود است .هیچ وقت از خودش مایه نمی گذارد . حتی به اندازه نم اشکی در مرگ دوستی یا توجهی در زیارتگاهی یا تفکری در ساعات تنهایی . و اصلا به تنهایی عادت ندارد . از تنها ماندن می گریزد و اصلا چون از خودش وحشت دارد همیشه در همه جا هست . البته رای هم می دهد . اگر رایی باشد - و بخصوص اگر رای دادن مُد باشد - اما به کسی که امید جلب منفعت بیشتری به او می رود . هیچ وقت از او فریادی یا اعتراضی یا امّایی یا چون و چرایی نمی شنوی . سنگین و رنگین و با طمانینه ای در کلام همه چیز را توجیه می کند و خودش را خوشبین جا می زند .

آدم غربزده راحت طلب است . دم را غنیمت می داند و نه البته به تعبیر فلاسفه . ماشینش که مرتب بود و سر و پزش ، دیگر هیچ غمی ندارد . اگر در عهد بوق " غم فرزند و نان و جامه و قوت " سعدی را باز می داشت از سیر در ملکوت ، او که سرش به آخور خودش گرم است جز به خودش به کسی نمی رسد . درد سر برای خودش نمی تراشد . و براحتی شانه هایش را بالا می اندازد . و چون کار خودش حساب کرده است و چون هر قدمی را از روی حسابی بر می دارد و هر کاری را نتیجه معادله ای می داند کاری به کار دیگران ندارد - چه رسد که در غمشان باشد .

آدم غربزده معمولا تخصص ندارد . همه کاره و هیچ کاره است . اما چون به هر صورت درسی خوانده و کتابی دیده و شاید مکتبی . بلد است که در هر جمعی حرفهای دهن پر کن بزند و خودش را جا کند . شاید هم روزگاری تخصصی داشته اما بعد که دیده است در این ولایت ، تنها با یک تخصص نمی توان خر کریم را نعل کرد ، ناچار به کارهای دیگر هم دست زده است . عین پیرزنهای خانواده که بر اثر گذشت عمر و تجربه سالیان از هر چیزی مختصری می دانند - و البته خاله زنکی اش را - آدم غربزده هم از هر چیزی مختصری اطلاعی دارد ، منتهی غربزده اش را . باب روزش را . که به درد تلویزیون هم بخورد . به درد کمیسیون فرهنگی و سمینار هم بخورد . به درد روزنامه پر تیراژ هم بخورد . به درد سخنرانی در کلوپ هم بخورد .

آدم غربزده شخصیت ندارد . چیزی است بی اصالت . خودش و خانه اش و حرفهایش بوی هیچ چیزی را نمی دهد . بیشتر نماینده همه چیز و همه کس است . نه اینکه "کوسمو پولیتن " باشد یعنی دنیا وطنی . ابدا . او هیچ جایی است . نه اینکه همه جایی باشد . ملغمه ای است از انفراد بی شخصیت و شخصیت خالی از خصیصه . چون تامین ندارد تقیه می کند . و در عین حال که خوش تعارف است و خوش برخورد است به مخاطب خود اطمینان ندارد . و چون سوء ظن بر روزگار ما مسلط است هیچ وقت دلش را باز نمی کند . تنها مشخصه او که شاید دستگیر باشد و به چشم بیاید ترس است . و اگر در غرب شخصیت افراد فدای تخصص شده است ؛ اینجا آدم غربزده نه شخصیت دارد نه تخصص . فقط ترس دارد . ترس از فردا ، ترس از معزولی ، ترس از بی نام و نشانی ، ترس از خالی بودن انبانی که به عنوان مغز روی سرش سنگینی می کند .

اگر دست بر قضا اهل سیاست باشد از کوچکترین تمایلات راست و چپ حزب کارگر انگلیس خبر دارد و سناتورهای آمریکایی را بهتر از وزرای حکومت مملکت خودش می شناسد . و اسم و رسم مفسّر "تایم" و "نیوز کرونیکل" را از اسم و رسم پسر عمه دور افتاده خراسانی اش بهتر می داند . و از بشیر و نذیر راستگوترشان می پندارد . چرا ؟ چون این همه در کار مملککت او موثرترند از هر سیاستمدار یا مفسر یا نماینده داخلی . و اگر اهل ادب و سخن باشد فقط علاقه مند است که بداند برنده امسال نوبل که بود یا "گونکور" و "پولیتزر" به که تعلق گرفت . و اگر اهل تحقیق است دست روی دست می گذارد و این همه مسائل قابل تحقیق را در مملکت ندیده می گیرد و فقط در پی این است که فلان مستشرق درباره مسائل قابل تحقیق او چه گفت و چه نوشت . اما اگر از عوام الناس است و اهل مجلات هفتگی و رنگین نامه ها که دیده ایم چند مَرده حلاج است .

از : غربزدگی - به نقل از : کیهان فرهنگی ، سال هیجدهم ، شماره 180 ، مهرماه 1380 ، صفحات 32 تا 34 .

3-به منِ شرقی چه که فاشیستها ، یهودی کشتند ؟

 اما به صراحت و در همین اول کار بگویم که صرف نظر از سنت و اساطیر و آن وعده و وعید دراز و صرف نظر از اینکه چه شد تا حکومت اسرائیل در آن ولایت مستقر شد ، که کار تاریخ نویسان است ، حکومت اسرائیل با وضعی که فعلا دارد ، از نظر من ِ شرقی ، از طرفی سر پل مطمئنی است برای سرمایه گذاری غرب که پس از جنگ دوم به صورتی دیگر و به لباسی دیگر در شرق نمودار شده است و من با این قسمت اسرائیل بگو مگوی فراوان دارم . و بعد هم تجسم خشن کفاره گناهانی است که هم در آن سالهای جنگ ، فاشیستها ، در "داخو" و "بوخن والد" و دیگر داغگاهها ، مرتکب شدند. درست توجه کنید که گناهی است و غربی مرتکب شده است و من ِ شرقی کفّاره می دهم . و سرمایه ای است که غربی صادر می کند و من ِ شرقی پایگاه می دهم . در این مورد هم حرف و سخنها دارم . و در این همه اگر راستش را بخواهیم ، مسیحیت ، حجابی از اسرائیل میان خود و عالَم اسلام کشیده است تا من خطر اصلی را نبینم . سر اعراب اینچنین است که گرم شده .

از : سفر به ولایت عزرائیل ( انتشارات رواق ، 1363 ) ، صفحات 50 و 51

                                        .

4- در سخنرانی یا نوشتن زور نمی زد :

در حَضَر هم مثل سفر ، غالبا ریاضت کشی جلال ادامه دارد . اصلا از زندگی مرفه و راحت می ترسد . مبادا این چنین زندگی ، بی مصرفش بکند یا به قول خودش خِنگ بشود. هر چند زندگی ما از ایجاد چنین حالتی به دور است اما در برنامه همین زندگی ، روزهایی می آید که جوکی محض بشود و این دیگر به عقیده من فوق برنامه است . چون مواد خام نوشته هایش مردُمند و زندگی . در حقیقت آنچه را که می نویسد زندگی کرده است یا می کند و به هر جهت شخصا آزموده یا می آزماید . قهرمانهای داستانهایش را غالبا دیده ام و می شناسم و قهرمانهای داستانهایی را که پیش از آشناییمان نوشته بیشترشان را بعدها دیدم و زود شناختم . زنان و مردان ِ دید و بازدید ، سه تار ، زن ِ زیادی ، مدیر مدرسه غالبا حی و حاضرند و بیشترشان ازاینکه قهرمانهای داستانهای جلال واقع شده اند روحشان بی اطلاع است . برای تهیه مطالب سرگذشت کندوها چند بار زنبور زده باشدش خوب است ؟ و چند بار با هم به کرج به دیدار کندوهای عسل رفتیم و خودش چند بار به دهات اطراف سر زده بماند . آخر سر می خواست در خانه ، کندوی عسل کار بگذارد که نگذاشتم . ترسم از آن بود که به فکر نوشتن داستان حیوانهای بزرگتر از زنبور بیفتد و خانه کم کم باغ وحشی بشود. چون این چنین ،  مقدمات کارش را فراهم می کند بسیار راحت می نویسد . اساسا برای نوشتن مقاله ای یا داستانی یاتهیه کردن یک متن سخنرانی ندیده ام زیاد به اصطلاح زور بزند . البته روزهایی که می نویسد در اطاقش بست می نشیند . می نویسد و می نویسد و اطاقش از دود  سیگار انباشته می شود . همواره با او نیستم تا بدانم در گرماگرم نوشتن در چه حالی است اما گاه که در این مواقع برایش آب میوه و یا نوشیدنی دیگری برده ام ، که باز غالبا اولی را خودم خورده ام متوجه شده ام که هرگز افسرده نیست . حتی گاهی دیده ام که شاد و شنگول هم هست مخصوصا اگر پیشرفت کار به دلخواهش باشد و تصور می کنم که این طبیعی هر آدمی است . لذت یعنی همین که در متن کاری باشی که آن را دوست داری .

از: غروب جلال - نوشته سیمین دانشور  ( قم : انتشارات کتاب سعدی ، 1369 ) ، صفحات 9 و 10 .  

5- طالقانی از جلال می گوید :

الف - اولا باید بدانید که "جلال" پسر عموی من بوده است و از بچه های "طالقان" بود. پدر ایشان از پیشنمازهای خوش بیان و متعبد بود ، و تعبدش خشک بود . آدمی اهل دعا بود و در محله های جنوبی تهران - طرفهای پاچنار - می نشستند . "جلال" از بچگی باهوش بود . و با هم معاشرت خانوادگی داشتیم . در سال 22 - 23 در خیابان شاهپور "انجمن تبلیغات اسلامی" تشکیل داده بودند ، و ایشان از همان ابتدا عضو فعال آنجا بود . ولی وقتی مکتب کمونیستها به وسیله "توده" ای ها گسترش پیدا کرد ، جلال عضو فعال و از نویسنده های حزب شد که مسائلش را به صورت رمانتیک می نوشت . و در این اواخر ، بعد از اضمحلال "توده" ای ها مطالعاتش که عمیق شد ، تقریبا به ملت و آداب و سنن خودمان برگشت و به مذهب گرایش پیدا کرد .

بهترین کتابهایش به نظر من دو کتاب "غربزدگی" و "خسی در میقات" اوست که خسی در میقات را در سفر حج خود نوشته است که هم جنبه سیاسی دارد و هم فلسفه حج را در بعضی جاها خوب بیان کرده است .

آن وقتهایی که در شمیران جلسات تفسیر قرآن داشتم به آنجا می آمد . یک روز به جلال گفتم : این وضعی که برای تو پیش آمده ، که بر اثر آن به مکاتب دیگر روی آوردی ، نتیجه فشاری است که خانواده بر شما وارد می کرد ... مثلا اجبارا او را به "شاه عبدالعظیم" می بردند تا دعای کمیل بخواند!

در این اواخر جلال خیلی خوب شده بود و به سنت اسلام علاقه مند . دو هفته قبل از فوتش با هم از شمیران می آمدیم . به من اصرار کرد که به کلبه او در "اسالم" یکی از نقاط جنگلی شمال برویم . می گفت : "برویم تا درد دل کنم ". و من انتظار داشتم به آنجا برویم ، که خبر فوتش را آوردند .

از : روزنامه کیهان ، 14/ 6/ 1358 ، یادنامه دهمین سال خاموشی جلال آل احمد .

     

ب - جلال نه تنها همولایتی بلکه از اقوام نزدیک ما بود ، جوانی بود واقعا فوق العاده با استعداد و با سواد و مبارز.

قلم بسیار شیرینی داشت و من بعضی از کتابهایش را خوانده ام . جلال با اینکه به طرف توده ای ها و مارکسیستها جذب شد و قبلا هم در یک خانواده سنتی مذهبی پرورش یافته بود ، مع ذالک به برداشتهای عمیق و تعابیر جالبی درباره مسائل اسلامی رسیده بود و بخصوص این اواخر هر چه می گذشت درباره اسلام و تشیع به بصیرت و بینش بهتر می رسید .

جلال در بعضی جلسات تفسیر قرآن که داشتم شرکت می کرد و گاهی اظهاراتی هم داشت. یک بار با من به شوخی گفت : آقا ! شما هم ما را کافر می دانید ؟

جلال بارها با اصرار از من خواسته بود که همراهش به کلبه ای که در جنگل داشت و گاه برای استراحت به آنجا می رفت ، بروم ولی من فرصت نکرده بودم دعوتش را بپذیرم .

یکی از روزهای آخر عمر مرحوم جلال ، من و پسرم با ماشین آهسته می رفتیم که پسرم به من گفت : آقای آل احمد شما را صدا می زند . وقتی پیاده شدیم دیدیم مرحوم جلال کنار یک ماشین ایستاده است و به محض اینکه مرا دید گفت : آقا ! چرا بالاخره نمی آیید به آن کلبه حقیر برویم ؟ و بعد بخصوص ، این جمله را به یاد دارم که گفت : آقا ! سرم آتش گرفته این روزها دارم منفجر می شوم .

متوجه شدم که جلال از اوضاع سیاسی روز بشدت بر آشفته و ناراحت است و همان طورکه خودش اشاره می کرد دیگر طاقتش طاق شده بود .

جلال بسیار اظهار علاقه می کرد که با هم به صحبت و بحث بنشینیم و از مسائل اسلامی و سیاسی و اجتماعی حرف بزنیم . من به او قول دادم که در اولین فرصت به سراغش بروم و با هم به خانه یا کلبه ای که می گفت برویم اما متاسفانه چیزی از آن ملاقات نگذشته بود که آن خبر تاسف آور را شنیدم.

مرگ جلال هنوز هم مشکوک به نظر می رسد .

آل احمد و شریعتی و امثال اینها روشنفکران صادق و پژوهشگر و حقیقت طلبی هستند که پوچی مکاتب مادی و دعاوی دیگران را درک کرده اند و نیازهای انسان و دعوت فطرت را فهمیده اند .

از : روزنامه کیهان ، 20 / شهریور / 1359 .

پ . ن اول : سالروز فقدان جلال الدین سادات آل احمد و سید محمود طالقانی با یک روز فاصله در 18 و 19 شهریور ماه است ، به همین دلیل به نظرم رسید نظر مجاهد نستوه آیت الله طالقانی را درباره پسر عمویش جلال بیاورم و بعد مروری در آثار جلال ، مرا ترغیب کرد که این روزنوشت را به ویژه نامه ای از جلال تبدیل کنم .

برخی مطالب قبلی این وبلاگ درباره جلال را هم می توانید در + و + و + و + ملاحظه کنید .

امروز (جمعه) هم دیدم برخی از وبلاگها چیزهایی درباره جلال نوشته اند که برای اینکه اینجا یک ویژه نامه پر و پیمان شود ، پیوندهاشان را می آورم :

- کلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم . از وبلاگ دست نوشت .

- فیلم جلال . از وبلاگ میرزا قلی خان راپورتچی .

- چهل سال بی جلال . وبلاگ اس جی بی بلاگ .

پ . ن دوم : این هم اظهارات رهبر فرزانه انقلاب درباره جلال .

پ . ن سوم  : دیروز صبح خبر رفتن همکار خوبم خانم نبی زاده را پس از دو سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری از همسرش شنیدم و چیزی نوشتم که در کیهان چاپ شد .

پ . ن چهارم  : یک مصاحبه با خبرگزاری فارس درباره کارهایی که وزیر جدید فرهنگ و ارشاد اسلامی باید دنبال کند داشتم که آن را هم فقط برای ثبت در وبلاگم در اینجا می گذارم .

پ . ن پنجم  : آقایان ! خانمها ! به حضرت عباس خانم دکتر دستجردی وزیر محترمه جدید بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی همسر آقای حسین شریعتمداری مدیرمسئول محترم روزنامه کیهان نیست . تو را به خدا با پیامک و ایمیل و تلفن و مواجهه !! حضوری با اینجانب درباره صحت و سقم این موضوع سوال نکنید . همسر آقای شریعتمداری خانم دکتر "عصمت باروتی " معاون آقای دکتر باقری لنکرانی وزیر پیشین بودند . حلّه ؟!

 

پ . ن ششم  : این هم دو مطلب + و + که برای شبهای قدر سالهای پیش و روز شهادت امام علی "ع" + نوشته بودم و بخصوص اولی را توصیه می کنم حتما بخوانید ؛ خیلی کاربردی است !

پ . ن هفتم و آخر  :  از همه دوستان خوب و مخاطبان وبلاگم می خواهم در روزهای باقیمانده از ماه مبارک رمضان برای اینجانب دعا کنند. با خیلی ها که قرارداد دو جانبه و چند جانبه داریم که هیچ ، همگی به وظیفه مون آشناییم ! اما به  کسانی که قرارداد رسمی شفاهی یا کتبی نداریم هشدار می دهم اگر طی این چند روز باقیمانده بخصوص در شبهای قدر برای من دعا نکنید پس کی می خواهید این کار را انجام بدهید ؟ در ضمن دعای کلی "مومنین و مومنات و مسلمین و مسلمات " مورد قبول نیست . خداوند سرش با مومنین و مومنات واقعی گرم است و معلوم نیست به دعاهای کلی شما درباره من خیلی ترتیب اثری بدهد . فلذا با نام و مشخصات کامل : بنده خدا - تقی دژاکام .

 

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

                      

حیف ، حیف که این تَن بدهکار است . فکر می کردم اگر این تن بدهکار نبود ؛ بدهکار اینهمه نعماتی که حرام می کند ، چه راحت می شد کنار نشست و تماشاچی بود و خیال بافت و به شعر و عرفان پناه برد. اما حیف که جبران اینهمه نعمت ، به سکون ممکن نیست ... جبران هر کدام از این نعمات را باید به عمل کرد نه به سکون ؛ سکون و سکوت جبران هیچ چیزی را نمی کند ... نفرت دارم ، بد جوری هم دارم . من نفس نفرتم ، نفس نفی وضع موجودم ، و ناچار بایست نفس قیام هم باشم ...

 

وقتی از جایت تکان نخوردی ، کمترین نتیجه اش این است که نجیب می مانی : درست مثل پیرزن ها !

نون و القلم - جلال الدین سادات آل احمد

جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

گزارش اول : غیرت

 

"روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری انگیخته بود و ما جوان بودیم و نمی دانستیم که سر نخ دست کیست و جوانیمان را می فرسودیم و تجربه می اندوختیم .

 

برای خود من ، "اما" روزی شروع شد که مامور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع ماموریت "کافتا رادزه" برای گرفتن [امتیاز] نفت شمال راه انداخته بودیم (سال ۲۳ یا ۲۴؟)[پنجم آبان ۱۳۲۳]. از در حزب (خیابان فردوسی) تا چهار راه مخبر الدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختیم ، اما اول شاه آباد ، چشمم افتاد به کامیونهای روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهر ما ، کنار خیابان صف کشیده بودند که یکمرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و بازو بند را سوت کردم ."

 

 

جلال آل احمد – در خدمت و خیانت روشنفکران – جلد۲- صفحه۱۷۵

 

 

 

 

 

گزارش دوم : ارادت

 

گزارش خواندنی دوم را که نامه تاریخی جلال آل احمد از سفر حج سال ۱۳۴۳ به امام خمینی است ، به ضمیمه یک خاطره دیگر در اینجا   بخوانید.

 

                        

 

 

 

 

 

گزارش سوم :صداقت

 

" آل احمد و شریعتی و امثال اینها ، روشنفکران صادق و پ‍ژوهشگر و حقیقت طلبی هستند که پوچی مکاتب مادی و دعاوی دیگران را درک کرده اند و نیازهای انسان و دعوت فطرت را فهمیده اند ..."

 

"به نظر من ، سهم جلال [ در انقلاب اسلامی ایران ] بسیار قابل ملاحظه و مهم است . یک نهضت انقلابی ، از "فهمیدن" و "شناختن" شروع می شود. روشنفکر درست ، آن کسی است که در جامعه جاهلی ، آگاهیهای لازم را به مردم می دهد و آنان را به راهی نو می کشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است ، با طرح آن آگاهیها ، بدان عمق می بخشد.

 

برای این کار ، لازم است روشنفکر اولا جامعه خود را بشناسد و نا آگاهی او را دقیقا بداند ، ثانیا آن راه نو را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد ، ثالثا خطر کند و از پیشامدها نهراسد . در این صورت است که می شود : العلماء ورثه الانبیاء.

 

آل احمد ، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش ). از دوم و سوم هم بی بهره نبود . وجود چنین کسی برای یک ملت که به سوی انقلابی تمام عیار پیش می رود ، نعمت بزرگی است . و این برای یک انقلاب کم نیست .

 

مسکوت ماندن جلال ، تقصیر شماست – شمایی که او را می شناسید و نسبت به او انگیزه دارید . از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب ، حکم پرچم را داشتند . همیشه بودند . تا آخر بودند. چشم و دل "مردم"( و نه خواص) از آنان پر است . و این همیشه بودن و با مردم بودن ، چیز کمی نیست .اگر جلال هم چند سال دیگر می ماند... افسوس!"

 

 

 

حضرت آیت الله سید علی خامنه ای – اولی : روزنامه کیهان (۲۰/۶/۱۳۵۹) و دومی : از چشم برادر – شمس آل احمد ( چاپ اول ، قم : انتشارات کتاب سعدی،  ۱۳۶۹)، صفحات۵۳۱و ۵۳۲.

چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

این روزها که هنوز در هوای نورانی - و امشب بارانی - مکه مکرمه نفس می کشم به اقتضای فضا و کار ،خیلی به جلال فکر می کنم بخصوص اینکه اگر سفرنامه «خسی در میقات»او را بارها هم بخوانی ، برایت تازگی و جذابیت دارد.

من اما امروز به یاد  نامه جلال به امام خمینی افتادم که در سفر حج به ایشان نوشته بود.شاید این نامه را خیلی ها ندیده و یا چیزی از آن نشنیده باشند.جست و جوی من برای پیدا کردن این نامه خیلی طول کشید ۰البته من این نامه را دو بار در کیهان استفاده کردم که یکی در ویژه نامه جلال بود و یک بار هم در ویژه نامه سالگرد ارتحال امام .اما متاسفانه سیستم آرشیو اینترنتی کیهان فقط تا یک سال قبل را دارد و طبیعتا امکان دسترسی به آن از این طریق ممکن نبود،  اما بالاخره آن را یافتم که امشب به عنوان تحفه ارزنده ای به دوستانم  تقدیم می کنم .

اما نکته ای که قبل از آوردن این نامه ، دوست دارم به آن اشاره کنم خاطره ای است که از این نامه دارم . خاطره ای که همیشه برای من همراه بااین نامه جلال ، زنده می شود:

کسانی که عالم بزرگوار حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی - که خداوند عمر و توفیق طولانی به ایشان عنایت کند - را می شناسند ، می دانند که ایشان  اصرار عجیبی دارند که در جلسات خود ، بشدت از ذکر اسامی خاص و شخصیتها- چه قدیم و چه جدید- البته بجز استاد بزرگوارشان حضرت امام ، خودداری  کنند. اما من در طول سالهای طولانی که توفیق داشته ام در محضر ایشان حاضر شوم مشخصا نام سه تن را از زبان ایشان شنیدم :

یک بار ایشان از استاد شهید مرتضی مطهری که با ایشان هم مباحثه ای و ظاهرا هم حجره ای بوده اند نام بردند که آن ذکر خیر را  ان شاء الله در موقعیت مناسبی ذکر خواهم کرد.

دومین بار ایشان از آیت الله شهید سید اسدالله مدنی یاد  و به خاطره ای از ایشان در کربلا و  در روز اربعین  اشاره کردند که آن را هم  به خاطر طولانی نشدن این مطلب به وقت  دیگری  وا می گذارم .

اما سومین  باری که  ایشان از کسی غیر از امام نام برد و من  در  آن  مجلس حاضر بودم ، جلسه ای  بود که در ایام محرم چند سال پیش ناگهان و در میان بهت و  حیرت تمامی کسانی که نشسته بودند از جلال آل احمد یاد کردند.طبیعتا به دلیل سوابق توده ای بودن جلال و احتیاطهایی که اکثر علما بعد از تدین ثانوی افراد به خرج می دهند  خیلی بعید می دانستیم که ایشان از جلال  آن هم به نیکی آن هم به آن شدت یاد کنند.

ایشان به همین نامه جلال که از سفر حج به امام نوشته ، اشاره کردند و شاید حدود پنج تا ده دقیقه در تجلیل از این نامه سخن گفتند و فرمودند : شما در کجا می توانید نمونه ای پیدا کنید که یک مرید به مراد خودش چنین سخن بگوید و آنگاه بخشهایی از آن  را نمونه می آوردند.

من بیشتر از این ،شما را منتظر نمی گذارم و توجه شما را به متن این نامه مریدانه و عاشقانه که در ایام حج سال ۴۳ نوشته شده است ، جلب می کنم :

 

«مکه- روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۴۳- ۸ذی حجه۱۳۸۳»

 

آیت اللها!

وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت، تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بیت الله. این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد.

اما این جا دوسه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیله ای کنم برای عرض سلامی بد نیست.

اول این که مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحساء- جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران- می گفت 80 درصد اهالی الاحساء و ضوف و قطیف شیعه اند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیون به آن سمت ها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان.

دیگر این که در این شهر شایع است که قرار بوده آیت الله حکیم امسال مشرف بشود، ولی شرایطی داشته که سعودی ها دو تایش را پذیرفته اند و سومی را نه. دوتایی را که پذیرفته اند داشتن محرابی برای شیعیان در بیت الله و تجدید بنای مقابر بقیع و اما سوم که نپذیرفته اند حق اظهار رأی و عمل در رؤیت هلال. به این مناسبت حضرت ایشان خود نیامده اند و هیئتی را فرستاده اند گویا به ریاست پسر خود.

خواستم این دو خبر را داده باشم.

دیگر این که گویا فقط دو سال است که به شیعه در این ولایت حق تدریس و تعلیم داده اند، پیش از آن حق نداشته اند.

دیگر این که [کتاب] «غرب زدگی» را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان. زیر چاپ جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما.

دیگر اینکه طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت. و توضیح این که چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته اند و نمی بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می کنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غرب زدگی» ناقص چاپ اول آمده.

دیگر این که امیدوارم موفق باشید والسلام.                                     جلال آل احمد

بعد التحریر:«همچنانکه آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقیر گوش به زنگ هر امر و فرمانی است که از دستش برآید. دیده شد که گاهی اعلامیه ها و نشریاتی به اسم و عنوان حضرات درمی آمد که شایستگی و وقار نداشت. نشانی فقیر را هم حضرت «صدر» می داند و هم این جا می نویسم:

تجریش- آخر کوچه فردوسی.

والسلام

***

کسانی که امکان دسترسی به آرشیو روزنامه کیهان داشته باشند می توانند این نامه را در این روزنامه به تاریخ ۸/۷/ ۱۳۷۸ ملاحظه کنند. این نامه البته در روزنامه های دیگر هم به چاپ رسیده است اما من فقط به تاریخ درج آن کیهان دسترسی داشتم.

جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()